معنی منجس
6 بازدید
[ مُ نَ جْ جِ ] (ع ص) نجس کننده. ناپاک کننده. رجوع به تنجیس شود. || آنکه تعویذ تنجیس بر وی آویزند. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). کسی که بر وی جهت دفع چشم زخم تعویذ تنجیس آویزند، از قبیل مهره و استخوان مرده و پلیدی و لتهٔ حیض و جز آن. (ناظم الاطباء). رجوع به تنجیس شود.[ مَ جَ ] (ع اِ) پوست کوچک که بر شکاف و بریدگی زه نهند. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «منجس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جس» برای سرودن شعر