معنی منتو
7 بازدید
[ مَ ] (اِ) نوعی از کیپای کوچک. (فرهنگ رشیدی). کیپای کوچک را گویند و آن پاره های پوست شکنبهٔ گوسفند باشد که دوزند و با برنج و مصالح پر سازند و پزند. (برهان). نوعی از کیپای کوچک است و آن پاره های پوست شکنبهٔ گوسفند باشد. (آنندراج): قیمه از بوی بخور شیشهٔ سرخ پیاز عودسوز مجمر منتو معطر می کند. بسحاق اطعمه (از فرهنگ رشیدی). دل گشت ز جان کباب منتو شد خانهٔ تن خراب منتو.بسحاق اطعمه. نشود هیچ سیر از منتو سخت نالد ز حسرت سختو. ملامنیر (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «منتو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تو» برای سرودن شعر