معنی منتقم
12 بازدید
[ مُ تَ قِ ] (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): این فسانه نه از بهر آن گفتم تا تو به همه حال از آن رتبت که داری سپاس خداوند به جای آری و از منعم و منتقم بدانچه بینی راضی باشی. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۷۸). رجوع به ترکیب های مدخل قبل شود.[ مُ تَ قِ ] (ع ص) دادستان. (مهذب الاسماء) (دهار). انتقام گیرنده و کینه کشنده از کسی. (غیاث) (آنندراج). کینه کشنده. عقوبت کننده. انتقام کشنده. آنکه پاداش می دهد کارهای بد کسی را. (از ناظم الاطباء): {/Bوَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیََاتِ رَبِّهِ ثُمَّ أَعْرَضَ عَنْهََا إِنََّا مِنَ اَلْمُجْرِمِینَ مُنْتَقِمُونَ . ۱-۱۴۳۲:۲۲/}(قرآن ۳۲/۲۲). ناصر دین اللََّه و حافظ بلاداللََّه المنتقم من اعداللََّه ابوسعید مسعود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ۳۷۷). گر منتقم نه ای نه شگفت این بدیع نیست لازم که کرد علت بر انتقام تو. ابوالفرج رونی (دیوان چ چایکین ص ۱۰۷). نه ای منتقم زآنکه امکان ندارد چو خلق عدم علت انتقامت. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۹۹). - منتقم جبار؛ منتقم حقیقی. خدای تعالی : منتقم جبار بعد از الزام حجت اکثر ارباب معصیت را به دارالبوار فرستاد. (حبیب السیر ج ۱ چ خیام ص ۱۳). - منتقم حقیقی؛ خداوند عالم. (ناظم الاطباء). رجوع به مدخل بعد شود.
کلمات همقافیه با «منتقم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قم» برای سرودن شعر