معنی منتصب
7 بازدید
[ مُ تَ صِ ] (ع ص) برپای خاسته. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). برپای شونده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - غبار منتصب؛ گرد برخاسته و بلندشده. (از اقرب الموارد). || راست. قایم. افراخته : در خم دور فلک تا عدل باشد کوژپشت عافیت را کی تواند بود قامت منتصب. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۵۲۱). نظر به موضع سجود دارد و چنان بایستد که قامتش منتصب و مستقیم باشد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۳۰۴). - منتصب القامه؛ راست بالا. مستوی القامه. افراخته قامت : او حیوانی است که در بیابان ترکستان باشد منتصب القامة، الفی القد، عریض الاظفار... (چهارمقاله صص ۱۴ - ۱۵). || به کاری قیام کرده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). گمارده. منصوب شده : منتصب بر هر طویله رایضی جز به دستوری نیاید رافضی. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۱۷۰). || نصب داده شده. (ناظم الاطباء). حرف نصب پذیرنده. (از اقرب الموارد).[ مُ تَ صَ ] (ع ص) دیگ بر بار. دیگ نصب شده : بئس المطاعم حین الذل یکسبها القدر منتصب و القدر مخفوض. سعدی (گلستان).
کلمات همقافیه با «منتصب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صب» برای سرودن شعر