معنی منتشر
4 بازدید
[ مُ تَ شِ ] (ع ص) پراکنده. (غیاث) (آنندراج). پراکنده گشته و گسترده شده. پراکنده و پاشیده و افشان. (از ناظم الاطباء). پراکنده. پریشان. متفرق. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): {/Bخُشَّعاً أَبْصََارُهُمْ یَخْرُجُونَ مِنَ اَلْأَجْدََاثِ کَأَنَّهُمْ جَرََادٌ مُنْتَشِرٌ. ۱-۸۵۴:۷/}(قرآن ۵۴/۷). و یا اندر تموزی مه ببارد جراد منتشر بر بام و برزن.منوچهری. گفتم که امر ایزد یکتای جفت چیست گفتا که فرد کردن از ازواج منتشر. ناصرخسرو. منتظر ایشان و او هم منتظر تا که جمع آیند خلق منتشر. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۱۵۳). این جهان و ساکنانش منتشر آن جهان و سالکانش مستمر. مولوی (ایضاً ص ۱۳۸). - منتشر شدن؛ پراکنده شدن. متفرق شدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - منتشر کردن؛ نشر دادن. اشاعه دادن. پراکندن : از مدیح تو منتشر کرده ست در خراسان قصیده های چو زر. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۱۳۷). - منتشر گردیدن؛ منتشر شدن : از ثریا منتشر گشت این بزرگی تا ثری وز سرندیب این حکایت گفته شد تا قیروان. عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ۴۲۵). مناظم عباد و مصالح بلاد از سلک نظم و انخراط منتشر و متفرق گردد. (سندبادنامه ص ۵). در این تصور و اندیشه سخت از جای بشد و آثار غضب از بشرهٔ او منتشر گشت. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۴۸). همچنین روح حیوانی به نسبت وجه لطیف آن را بستاند و به نسبت وجه کثیف به صورت دل سپارد و از وی در اقطار بدن منتشر گردد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۹۹). این اختلاف... بتدریج در میان خلق منتشر و متفرق گشته. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۴ و ۱۵). رجوع به ترکیب قبل شود. || فاش شده. خبر فاش شده. آشکارشده. فاش و شایع. (از ناظم الاطباء). شایع. ذایع. فاش. فاشی. مستفیض. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - منتشر شدن؛ شایع شدن. فاشی شدن. ذایع شدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): خبر قصد رایات او به جانب هرات منتشر شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۳۶). به یک سالم آمد ز دل بر زبان به یک لحظه شد منتشر در جهان. سعدی (بوستان). ور ثنای شاه عالم همچو صیت عدل او منتشر شد در جهان طبع ثناخوان با من است. ابن یمین. - منتشر گردیدن (گشتن)؛ منتشر شدن : یقین بداند که اگر خداوند به هندوستان رود و حرم و خزاین آنجا برد این خبر منتشر گردد... آب این دولت بزرگوار ریخته شود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۷۶). رجوع به ترکیب قبل شود. || روز دراز. (آنندراج). روز درازشده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شتران پراکنده گردنده از غفلت شبان. (آنندراج) (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || برصی که رنگ تمام تن را سفید کرده باشد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || مرد ولگرد. (ناظم الاطباء). - الفرد المنتشر؛ فرد غیرمعین. (از اقرب الموارد). || درختی که شاخه های آن گسترده شده باشد. || نرهٔ سخت شده. (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). || ستور آماسیده پی از ماندگی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به انتشار شود.
کلمات همقافیه با «منتشر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شر» برای سرودن شعر