معنی منتخب
7 بازدید
[ مُ تَ خَ ] (ع ص) برگزیده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). برگزیده شده. (غیاث) (آنندراج). مختار. (اقرب الموارد). گزیده. بگزیده. گزین. دست گزین. انتخاب گشته. خیاره. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ز فرزانگی رای تو منتخب وز آزادگی رسم تو مختصر. عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۴۵). آفتاب مهتران دهر ابومنصور کوست از کریمان اختیار و از سواران منتخب. قطران (دیوان چ محمد نخجوانی ص ۳۳). از معالی هست کردارت همیشه منتخب وز معانی هست گفتارت همیشه مستفاد. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ۱۹۰). فکرت بنده چو معنی خوش آورد به دست طبع زودش بر مدح تو کند منتخبی. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۳۲۱). مقام منتخبان است و مقصد احرار مخیم فضلا و مکان اعیان است. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۶۳). تا در جهان معاقبت روز و شب بود گردون مطیع صدر اجل منتخب بود. عبدالواسع جبلی (ایضاً ج ص ۷۸). گرچه شیبان در عرب بود از امیران معتبر ور چه مهران در عجم بود از بزرگان منتخب. عبدالواسع جبلی (ایضاً ص ۳۳). چون هوا تاری شد از ابر سیاه تندباد چون زمین خالی شد از گلهای خوب منتخب. عبدالواسع جبلی (ایضاً ص ۳۴). بی تو ترتیب شب و روز و مه و سال مباد که ز سرجملهٔ آن مدت تو منتخب است. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۵۱). در سمر گفتند هر دو منتخب سرگذشت نیک و بد تا نیم شب.مولوی. مشتغل ماندند قوم منتخب روز رفت و شد زمان ثلث شب.مولوی. شیخ الاسلام در «عوارف» از آن جمله منتخبی آورده و در این مختصر از آن منتخب، نبذی و شطری انتخاب کرده شد. (مصباح الهدایه چ همایی ۳۲۷). - منتخب گشتن؛ برگزیده شدن : آزادگی ز سیرت او گشت منتخب فرزانگی ز همت او گشت معتبر. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۱۸۸). || رجل منتخب؛ مرد بددل و مرد عقل رفته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مرد ترسوی عقل رفته. و مؤنث آن منتخبة است. ج، منتخبات. (از اقرب الموارد).[ مُ تَ خِ ] (ع ص) برگزیننده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آنکه برمی گزیند و پسند می کند بهترین چیزی را. (ناظم الاطباء). || بیرون کشنده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ مُ تَ خَ ] (اِخ) میر روح اللََّه. از شعرای کشمیر بود. از اوست: مبین ای بوالهوس بر چهرهٔ زردم به چشم کم که من خود را به اکسیر محبت کیمیا کردم. (از قاموس الاعلام ترکی).
کلمات همقافیه با «منتخب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خب» برای سرودن شعر