معنی منبلی
6 بازدید
[ مَمْ بَ ] (حامص) کاهلی و بیکاری. (برهان). کاهلی. (غیاث) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بی اعتقادی و انکار. (برهان) (ناظم الاطباء). بداعتقادی و منکری. (غیاث) (آنندراج): آن چنان اصل جهل و منبلیی خیره بگزید قتل چون علیی. سنائی (حدیقةالحقیقة چ مدرس رضوی ص ۲۵۸). بدرگی و منبلی و حرص و آز چون کنی پنهان به شید ای مکرساز. مولوی (مثنوی چ نیکلسن دفتر۳ ص ۳۹). رجوع به منبل شود.
کلمات همقافیه با «منبلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر