معنی منبعث
9 بازدید
[ مُمْ بَ عِ ] (ع ص) برانگیخته شونده. (غیاث) (آنندراج). برانگیخته شده. (ناظم الاطباء). برانگیخته : وقار آن بود که نفس در وقتی که منبعث باشد به سوی مطالب آرام نماید. (اخلاق ناصری). یکی آنکه منبعث باشد به سوی جذب نفعی، دیگری آنکه منبعث باشد به سوی دفع ضرری. (اخلاق ناصری). باید که به جملگی قوای خود منبعث شود بر آنکه حیات الهی بیابد. (اخلاق ناصری). چه، شاید که بعد از آن دواعی عزیمت در او منبعث شوند. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۲۲۹). || ناشی شونده. نشأت یابنده : پس هر نوع را که از جنس منبعث و بر آن متفرع باشد اسم جنس نهادن و در دایرهٔ علی حده آوردن وجهی ندارد. (المعجم چ مدرس رضوی چ ۱ ص ۶۶). - منبعث شدن؛ نشأت یافتن. ناشی شدن : جان مردم سه حقیقت است به سه عضو از اعضاء رئیسه قایم، یکی روح طبیعی که از جگر منبعث شود. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۹۷). معلوم شود که این بیت بر کدام وزن خواهد آمد و از کدام بحر منبعث خواهد شد. (المعجم چ مدرس رضوی چ ۱ ص ۲۴). || فرستاده شده. مبعوث گشته. || روان شده. (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «منبعث»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عث» برای سرودن شعر