معنی منافقی
5 بازدید
[ مُ فِ ] (حامص) منافق بودن. نفاق. منافقت. دورویی : زهدم منافقی شد و دینم مشعبدی تحقیقها نمایش و آبم سراب شد. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۴۱۷). به مارماهی مانی نه این تمام و نه آن منافقی چه کنی مار باش یا ماهی. سنائی (ایضاً ص ۳۶۱). در پیش خسان اگر نهی خوانی هم بی نمکی منافقی باید. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۵۹۲). - منافقی کردن؛ دورویی کردن. نفاق ورزیدن : بداند آن کسها که منافقی کردند و گفت ایشان را، بیایید و کارزار کنید اندر راه خدای یا بازدارید. (ترجمهٔ تفسیری طبری چ حبیب یغمایی ج ۱ ص ۲۶۳).
کلمات همقافیه با «منافقی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قی» برای سرودن شعر