معنی منافق

معنی منافق

5 بازدید
[ مُ فِ ] (ع ص) آنکه کفر پنهان دارد. (مهذب الاسماء). کسی که در آشکار دعوی مسلمانی کند و در نهان کفر ورزد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). دارای نفاق و دورویی در دین یعنی پنهان کردن کفر و آشکار نمودن ایمان. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). آنکه به زبان اظهار ایمان کند و کفر را در قلب خود نهان دارد. (از اقرب الموارد). آنکه اعتقاداً کفر را پنهان دارد و قولاً ایمان را آشکار سازد. (از تعریفات جرجانی). کسی که اسلام را ظاهر کرده و در باطن کافر است، و نفاق در اصل مخالفت ظاهر با باطن است. (فرهنگ علوم نقلی سجادی): {/Bیََا أَیُّهَا اَلنَّبِیُّ جََاهِدِ اَلْکُفََّارَ وَ اَلْمُنََافِقِینَ وَ اُغْلُظْ عَلَیْهِمْ . ۱-۱۰۹:۷۳/}(قرآن ۹/۷۳). ای منافق یا مسلمان باش یا کافر به دل چند باید با خداوند این دو الک باختن. ناصرخسرو. با آل او روم سوی او نیست هیچ باک برگیرم از منافق ناکس شناعتش. ناصرخسرو. عقل تو ایدر ز بهر طاعت و علم است پس تو چرایی بد و منافق و طرار. ناصرخسرو. توحید منافقان به زبان است و توحید عام به اعتقاد. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ۸۰۱). به زبان لااله الااللََّه بگوید و به دل اعتقاد ندارد و این توحید منافق است. (کیمیای سعادت ایضاً صص ۷۹۹ -۸۰۰). اول توحید منافق است و آن پوست پوست است. (کیمیای سعادت ایضاً ص ۸۰۰). پیش کان پیر منافق بانگ قامت دردهد غارت عقل و دل جان را هلا آواز ده. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۵۳۱). عالم پیر منافق تا مرقع پوش گشت خرقه پوشان الهی زیر یکتایی شدند. سنائی (دیوان ایضاً ۸۹). در دل من ساختی جای خود و چونین سزد زآنکه در دوزخ بود جای منافق ساخته. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۳۱۹). از عقل پرس راه که پیری موحد است مسپر پی خیال که دزدی منافق است. کمال الدین اسماعیل. یا چون منافقانی پر بند و پیچ پیچ {/B«خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ»۱۲-۱۳۶۳:۴/} ز برای تو منزل است. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۳۱۵). روی جهان را چون دلهای منافقان سیاه کرده بود. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۱۲۴). مؤمنان را برد باشد عاقبت بر منافق مات اندر آخرت.مولوی. در نماز و روزه و حج و زکات با منافق مؤمنان در برد و مات.مولوی. آن منافق با موافق در نماز از پی استیزه آید نی نیاز.مولوی. دلی معلق متردد میان کفر و ایمان و آن دل منافق است. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۹۹). نور عمل بر دو گونه است: ذاتی... و عارضی و آن منافقان راست. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۲۸۵). پس این خطاب نازل گشت و موافق از منافق ممیز شد. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۲۲۴). || دورو. دورنگ. ریاکار و مکار. (از ناظم الاطباء). دوزبان. دودل. دورو. ذوالوجهین. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): هر کو نه چنین بود منافق باشد مردم نبود هرکه نه عاشق باشد. (از قابوسنامه). از فعل منافقی و بی باک وز قول حکیمی و خردمند.ناصرخسرو. هر چند هست بدسار، از مرد بدتر نیست با فعل بد منافق جز مار کور و کر نیست. ناصرخسرو. منافق است جهان گر بناگزیر حکیم بجویدش به دل و جان از او حذر دارد. ناصرخسرو. اگر منافق بود گوید ندانم. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ۸۷۴). هرکه در راه عشق صادق نیست جز مرائی و جز منافق نیست. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۴۰۰). یاران موافق را شربت ده و پرپر ده پیران منافق را ضربت زن و دم دم زن. سنائی (ایضاً ص ۲۵۷). گر نگویی تو صادقی باشی ور بگویی منافقی باشی. سنائی (حدیقةالحقیقة چ مدرس رضوی ص ۱۱۵) ذباب وار به هر در نرفتم و نروم وگر روم ز در تو منافقم چو ذباب.سوزنی. منافق توانی بدن ورنه پس به یک دل دو دل چون نگه داشتی. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید ص ۴۲۹). در کار هیچ دوست منافق نبوده ام بر مرگ هیچ خصم شماتت نکرده ام. خاقانی. استرضای جوانب از مؤالف و مجانب و اقارب و اباعد... و منافق و مناصح... تمام به اتمام رسانید. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۷۲). ابواب خوف و طمع بر منافق و موافق گشاده و اسباب بیم و اومید موالی و معادی را ساخته باشیم. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۰۱). چون مار خاک می خورم ایرا که همچو موش پرحیلت و منافق و طرار نیستم. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۱۹۷). در خرقه از این بیش منافق نتوان بود بنیاد از این شیوهٔ رندانه نهادیم.حافظ. ز دوستان منافق چنان رمیده دلم که پیش روی ز الماس می کنم دیوار. عرفی شیرازی. - منافق پیشه؛ آنکه پیشه و رفتار منافقان دارد. آنکه چون منافقان دوروی باشد. آنکه باطن برخلاف ظاهر دارد: در ریای خود منافق پیشه ای در نفاق خود ز حد بگذشته ای.عطار. - منافق سار؛ منافق نهاد. دوروی : از دام دورنگی این گرگ نهاد یوسف خوار و راکع پست منافق سار... که به شب هزار میخی در گردن افگند و بامداد گریبان مجروح کند، هیچ وجد و حالت نی. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۹۳). - منافق وار؛ مانند منافق. همچون منافقان. منافقانه : منافق وار به زبان اضطرار تضرع و زاری پیش آورد. (سندبادنامه ص ۱۳۳). یا منافق وار عذر آری که من مانده ام در نفقهٔ فرزند و زن.مولوی. رجوع به منافقانه شود. || عطارد را منجمان منافق نامند بدان جهت که به زعم آنان با سعد سعد است و با نحس نحس... و رجوع به حاشیهٔ کتاب حیاةالحیوان کمال الدین دمیری چ مصر ج ۱ ص ۳۵ و دیوان مختاری چ همائی حاشیهٔ صص ۷۰۵ -۷۰۶ شود.

کلمات هم‌قافیه با «منافق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «فق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید