معنی مناصحت
7 بازدید
[ مُ صَ / صِ حَ ] (از ع، اِمص) پند و نصیحت خالصانه و راستی و صداقت نسبت به همدیگر. (ناظم الاطباء). پند و اندرز دادن. مناصحة: این قاضی از اعیان علماء حضرت است و شغلها و سفارتهای با نام کرده و در هر یکی از آن مناصحت و دیانت وی ظاهر گشته. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۰۹). چنین مردی به زعامت پیلبانان دریغ باشد با کفایت و مناصحت و سخن نیکو داند گفت. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۲۸۶). امیر گفت: بشرح باز باید نمود که مناصحت تو مقرر است. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۳۹۸). از حقوق پادشاهان بر خدمتکاران گزارد حق نعمت است و تقریر ابواب مناصحت. (کلیله و دمنه). بارها بر سر جمع و ملأ با او ثناها گفته ام و ذکر... مناصحت او بر زبان رانده. (کلیله و دمنه). هوی و طاعت و اخلاص و مناصحت ایشان را از لوازم دین شمرد. (کلیله و دمنه). ملک تا... بر اخلاص و مناصحت هر یک واقف نباشد از خدمت ایشان انتفاع نتواند گرفت. (کلیله و دمنه). از طارم سپهر به چشم مناصحت در دولت تو کرده نظر ماه و آفتاب. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۲۳). عنان مناصحت بگردانید و در حفظ مصالح ملک... اهمال و اخلال پیش گرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۵۷). اتفاقاً بط ماده را دریافت با او از راه مناصحت درآمد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۵۶). مردی رسم شناس سخن گزار... که... زهر مکافحت با عسل مناصحت تواند آمیخت. (مرزبان نامه ایضاً ص ۱۹۰). ترک مناصحت کردم و روی از مصاحبت بگردانیدم. (گلستان). رجوع به مدخل بعد شود.
کلمات همقافیه با «مناصحت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حت» برای سرودن شعر