معنی منازع

معنی منازع

15 بازدید
[ مُ زِ ] (ع ص) با کسی در چیزی واکوشنده. (غیاث) (آنندراج). خصومت کننده. کشنده کسی را برای خصومت و خصم. مقابل و آنکه با دیگری ستیزه می کند. ستیهنده. جنگجوی. سرکش. معاند. حریف و رقیب و مخالف. (از ناظم الاطباء): بویوسف یعقوب انصاری قاضی قضاة هارون الرشید و شاگرد امام بوحنیفة. ... از امامان مطلق و اهل اختیار بوده بی منازع. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۹۵). گویی کاروانسراهای نیشابور همه در گشاده است و شهر بی مانع و منازع. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۳۵). چون بی جنگ و اضطراب کار یکرویه شد و بی منازع تخت ملک به خداوند رسید، دانست که فرصتی یابد و شری بپای کند. (تاریخ بیهقی). گرفتم انس به غمها و اندهان گر چند منازعان چو دل و زندگانی و جانند. مسعودسعد. هر تازه گل که ملک ترا بشکفد ز بخت در دیدهٔ منازع ملک تو خار باد. مسعودسعد. این از منازعان تو صافی کند جهان وآن از مخالفان تو خالی کند دیار. عمعق (دیوان چ نفیسی ص ۱۶۶). اما خواجهٔ بزرگ منازعان داشت. (چهارمقاله ص ۷۸). ز حکم قائل نون و القلم منازع تو بریده سر چو قلم پشت گوژ چون نون باد. عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ج ۱ ص ۹۳). مخالفت ز نفیر و منازعت ز زحیر معادیت ز بلا و معاندت ز اسف... عبدالواسع جبلی (ایضاً ج ۱ ص ۲۲۸). بر عقل و پاک دلی، فضل من گواست یار موافقم نه که خصم منازعم. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۶۹۱۱). بر پاکدامنی دلم فضل من گواست یار موافقم نه که خصم منازعم. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۳۵۷). دفع منازع و معارض او بکنند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۵۳). حکم خراسان بی منازعی و معارضی با خویش گرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۱۸۷). در ایالت آن حدود بی منازعی و مدافعی متمکن. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۱۵). مشارع پادشاهی از شوایب نزاع منازعان پاک دیده. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۱۵). منازعان ترا با تو چون قیاس کنند «فکیف یلحق فی الشأو ظالع بضلیع». کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ۳۵۲). آن امیران عرب گرد آمدند نزد پیغمبر منازع می شدند.مولوی. - منازع شدن؛ مخاصمت کردن. مخالفت کردن. متعرض شدن. ستیهیدن : قرار نهادند که سیستان... مسعود را باشد و متعرض و منازع نشوند. (سلجوقنامهٔ ظهیری ص ۱۷).
[ مَ زِ ] (ع اِ) جِ مَنزِع. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به منزع شود.

کلمات هم‌قافیه با «منازع»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «زع» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید