معنی مملوک
7 بازدید
[ مَ ] (ع ص، اِ) بنده و ملک کرده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). بنده. (غیاث اللغات). بندهٔ درم خریده. (دهار). غلام. برده. مولی. زرخرید. درم خرید. بندهٔ زرخرید. رقبه. عبد. اصطلاحاً بندگان سپید را مملوک و بندگان سیاه را عبد می گفتند. (یادداشت مرحوم دهخدا). نسمة. عبدل. مربوب. ج، ممالیک. (منتهی الارب): {/Bضَرَبَ اَللََّهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لاََ یَقْدِرُ عَلی ََ شَیْ ءٍ. ۱-۹۱۶:۷۵/}(قرآن ۱۶/۷۵). تویی مملوک و هم مالک تویی مفضول و هم فاضل تویی معمول و هم عادل تویی بهرام و هم کیوان. ناصرخسرو. ای شش جهت از بلند و پستی مملوکْ ترا به زیردستی.نظامی. به مملوکی خطی دادم مسلسل به توقیع قزلشاهی مسجل.نظامی. که مملوک وی بودم اندر قدیم خداوند اسباب و املاک و سیم. سعدی (بوستان). احوص را مملوکی بود دعوی می کرد که از عرب است. (تاریخ قم ص ۲۵۶). || آنچه در تصرف و تملک کسی است. مایملک : مملوک و مقدور خویش در مصالح و مناحج او بذل کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۶۴). اگر همه عمر بشکر آن نعم و قضاء حق آن قیام نمایم و مملوک و موجود خویش در مصالح آن جانب صرف کنیم. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۸۷). || نیک خمیر شده. (ناظم الاطباء). آرد نیک خمیر شده. (یادداشت مرحوم دهخدا).[ مَ ] (اِخ) سلاطین مملوک یا ممالیک، وارثان ایوبیان در مصر و شام بودند و به دو دسته تقسیم می شوند: یکی سلاطین مملوک بحری و دیگر سلاطین مملوک برجی. رجوع به کتاب سلسله های اسلامی از کلیفورد ادموند بوسورث و رجوع به ممالیک در همین لغت نامه شود.
کلمات همقافیه با «مملوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر