معنی مملوح
7 بازدید
[ مَ ] (ع ص) نمکین. (غیاث اللغات) (آنندراج). نمک سود. نمک کرده. نمک زده. نمکدار. (یادداشت مرحوم دهخدا): سمک مملوح؛ ماهی نمک زده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ماهی شور. (مهذب الاسماء). خبز مملوح؛ نان خوش نمک. (یادداشت مرحوم دهخدا): آورده اند که مر آن پادشه زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان مداومت می نماید. (گلستان چ فروغی ص ۱۲۵). || دیده شده و در این صورت قلب مملوح است. (غیاث) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «مملوح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وح» برای سرودن شعر