معنی ممصل
7 بازدید
[ مِ / مُ صِ ] (ع اِ) پالونه یا پاتیلهٔ رنگرز که در آن رنگ کند. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). راووق صباغ. (اقرب الموارد) (شرح قاموس).[ مُ صِ ] (ع ص) زن که بچه را مضغه افکند. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). زنی که بچه خود را در حالی که پارچه گوشتی است بیفکند. (شرح قاموس). || شاة ممصل؛ گوسپندی که شیرش برگردد و جدا شود در شیردوشه پیش از آنکه بر شیر خفته ریخته شود. (از منتهی الارب) (آنندراج). گوسپندی که شیر وی پیش از مسکه برآوردن بریده گردد. (ناظم الاطباء). || مال تباه شدهٔ بی جا و بنابایست خرج شده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «ممصل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صل» برای سرودن شعر