معنی ممسوح
5 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) رخسار. (منتهی الارب) (آنندراج). روی و رخسار. (ناظم الاطباء). || عرق و خوی. || (ص) دستار درشت. || ممسح؛ بسیار دروغگوی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || آنکه چشم و حاجب ندارد. آنکه روی او برابر و مالیده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). آنکه نصف روی وی برابر و مالیده باشد یعنی در آن چشم و ابرو نبود. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || درم سادهٔ بی نقش. || مالیده به روغن و مانند آن. || متبرک آفریده. || شوم آفریده شده. (منتهی الارب). زشت و مشؤوم و خلقتش دیگرگون شده. (از اقرب الموارد). || مرد بسیار سیر و سفر. (منتهی الارب). کثیرالسیاحه. (ترجمهٔ ترکی قاموس). مسیح. (منتهی الارب). || یاقوت یا لعل ممسوح؛ آن است که آن را بشکل مدور یا مربع یا مسدس یا مکعب تراشیده باشند و اگر در شکل آن تصرفی نکرده باشند عجمی گویند. (جواهرنامه): در میان تحف لعلی ممسوح که او را از آباء و اجداد فتوح رسیده بود... (جهانگشای جوینی).[ مَ ] (ع ص) مسح شده. دست مالیده شده. (ناظم الاطباء). || ساده کرده. (مهذب الاسماء). || آنکه عورت جای (شرمگاه) او هموار و برابر است با سایر بدن و ندانند که مرد است یا زن. مجبوب. (یادداشت مرحوم دهخدا): بسیار باشد که بسبب این ریشها قضیب را گر خایه را بباید برید و مردم را خصی باید کرد یا مجبوب و یا ممسوح. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «ممسوح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وح» برای سرودن شعر