معنی ممحل
6 بازدید
[ مُ حِ ] (ع ص) زمین خشک و بی آب و علف. (از شرح قاموس). زمین خشک سال رسیده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زمینی که در آن گیاهی نباشد. مَحل. مَحلة. مَحول. مَحوله. (از اقرب الموارد).[ مُ مَ حْ حَ ] (ع ص) درازکرده شده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). مطول. (از اقرب الموارد). || شیر ترشی گرفته و یا شیری که بر شیر خفته ریزند و خورند و نگذارند تا ترش گردد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). شیر طعم بگشته. (مهذب الاسماء). شیر گیرنده مزهٔ ترشی یا شیری که واداشته شده است در خیک و نمانده است که مزه بگیرد و آشامیده شده است. (از شرح قاموس).
کلمات همقافیه با «ممحل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حل» برای سرودن شعر