معنی ممثل
6 بازدید
[ مُ ثِ ] (ع ص) آنکه قصاص می کند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به امثال شود.[ مُ مَ ثْ ثَ ] (ع ص) مصورگشته و پیکر صورت بسته شده. مصورکرده. تصویرشده. مجسم گشته. (از ناظم الاطباء). مصور. مجسم. (یادداشت مرحوم دهخدا): کان المثال فی الصور الذهنیة اضعف من الممثل، و فی المثل الافلاطونیة بالعکس. (حکمة الاشراق حاشیهٔ ص ۹۳). در موضع سقاة خمها که از غایت ثقل نقل آن ممکن نباشد بنهادند و مناسب آن آلات دیگر و پیلان و شتران و اسبان و حفظهٔ هر یک در مقدار ممثل که وقت جشن عام به انواع مشروبات برمی گیرند. (جهانگشای جوینی). دشمن این حرف این دم در نظر شد ممثل سرنگون اندر سقر.مولوی. رای مجسطی آرایش تماثیل ممثلات افلاک را مبرهن سازد. (درهٔ نادره چ شهیدی ص ۱۰۰). - ممثل کردن؛ مجسم کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا). || آنکه او را داستان زده اند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). داستان زده شده: مثل عین ممثل نیست (یا نباشد).[ مُ مَ ثْ ثِ ] (ع ص) (اصطلاح هیئت) در اصطلاح اهل هیئت، جرمی کروی که دو سطح متوازی آن را احاطه می کند و مرکز آن دو مرکز عالم و منطقه و قطبهای آن در سطح منطقةالبروج و دو قطب آن است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). اوج بلندترین جای است که آفتاب بدو رسد از کرهٔ خویش، زیراک آفتاب بر محیط ممثل خویش نرود و لیکن بر محیط فلک دیگر اندر سطح ممثل گرد بر گرد زمین، و مرکزش از مرکز ممثل بیرون آمده، و این فلک را خارج المرکز خوانند. (التفهیم ص ۱۱۶). سطح منطقةالبروج همه گویهای ستارگان سیاره را همی برد و بهر کره ای دایره ای کند موازی هر منطقه را و آن دایره فلک ممثل آن ستاره است که آن کره او راست و ممثل از آن جهت نام کردند که او را موازی است و در سطح اوست و مرکز هر دو یکی است، پس بر مثال اوست. (التفهیم ص ۱۱۶). فلک کلی هر کوکب را فلک ممثل آن کوکب گویند به جهت آن که مماثل فلک البروج است، چه مراکز آنها با مرکز فلک البروج که آن را مرکز عالم گویند متحدند. (شرح بیست باب ملا مظفر). || منطقهٔ هر یک از ممثلات را به مجاز نیز ممثل گویند. (شرح بیست باب ملا مظفر). فلک ممثل نیز بر منطقهٔ فلک ممثل بطور مجاز اطلاق می شود به علت تسمیهٔ حال به اسم محل. (کشاف اصطلاحات الفنون).
کلمات همقافیه با «ممثل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ثل» برای سرودن شعر