معنی ممتلی
10 بازدید
[ مُ تَ ] (از ع، ص) پر. آگنده. (از غیاث اللغات) (از آنندراج). پر. لبالب. آگنده. (از ناظم الاطباء). انباشته. مَلآن : اندر خریف دماغ از رطوبتهای فزونی ممتلی گردد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). خاصه اگر رگهای زیر زبان ممتلی و کشیده باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). شکم گرگان از جیفهٔ کشتگان ممتلی شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - ممتلی شدن؛ پر شدن. لبالب و انباشته شدن : مدتی غوغای این سودا در و بام دماغ دزد فروگرفته بود و وعای ضمیرش از این اندیشه ممتلی شده... (مرزبان نامه ص ۱۱۲). - ممتلی کردن؛ پر کردن. آکنده ساختن : بسیار خوردن شراب دماغ را و عصبها را ممتلی کند و باشد که اندر معده ترش گردد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || ماه چون تمام دائره اش روشن باشد، چنانکه در شب چهارده و پانزده. (یادداشت مرحوم دهخدا). || توده شده. || سیر. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ممتلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر