معنی ممات
4 بازدید
[ مَ ] (ع مص، اِمص) مرگ. (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) (آنندراج). مردن. نماندن. فوت. بمردن. (تاج المصادر بیهقی). موت. (اقرب الموارد). واقعه. ارتحال. مقابل حیات. مقابل محیا. مقابل زندگی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): {/Bأَمْ حَسِبَ اَلَّذِینَ اِجْتَرَحُوا اَلسَّیِّئََاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصََّالِحََاتِ سَوََاءً مَحْیََاهُمْ وَ مَمََاتُهُمْ سََاءَ مََا یَحْکُمُونَ ۱-۱۹۴۵:۲۱/}(قرآن ۴۵/۲۱)؛ یا می پندارند ایشان که بدیها می کنند که ایشان را چون ایشان کنیم و بگرویدند و نیکیها کردند بر همسانی است زندگانی و مرگ ایشان چون بد حکم و کژآوری که می کنند. (کشف الاسرار میبدی ج ۹ ص ۱۲۸). علو فی الحیاة و فی الممات لحق انت احدی المعجزات. ابن الانباری (از تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۲۴۴). خلقی یتیم گشت و جهانی اسیر شد زین در میان حسرت و عزت ممات تو. مسعودسعد. در آن قلعه از اوج حیات به حضیض ممات افتاد. (عالم آرا ج ۱ ص ۱۲۳).[ مُ ] (ع ص) مرده و متروک و منسوخ. (ناظم الاطباء). مهجور. مهجورة. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): متروک، لخم وجه فلان... قال ابن درید و هو فعل ممات. (قاموس).
کلمات همقافیه با «ممات»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ات» برای سرودن شعر