معنی ملکی
11 بازدید
[ مَ لَ ] (ص نسبی) مأخوذ از تازی، منسوب به ملک، یعنی فرشته. (ناظم الاطباء). فرشته ای. چون فرشتگان. درخور فرشتگان. مَلَکیة: همتهای فلکی بینمش سیرتهای ملکی بینمش.منوچهری. ذات او راست صفات ملکی و بشری که به سیرت ملک است او و به صورت بشر است. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ۱۰۴). او بشر بود ولی روح ملک داشت کنون ملکی روح به تصویر بشر بازدهید.خاقانی. کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند. (گلستان). همهٔ جنود ملکی و شیطانی و حقایق جسمانی و روحانی را در تحت احاطت ذات خود در عالم صغیر مشاهده کند. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۹۰). اکثر متصوفه برآنند که انواع خواطر چهار بیش نیست: حقانی و ملکی و نفسی و شیطانی. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۱۰۴). اما فرق میان خاطر حقانی و ملکی آن است که خاطر حق را هیچ خاطر دیگر معارض نشود. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۱۰۵). || دیندار. (ناظم الاطباء).[ مَ لَ ] (حامص) ملک بودن. فرشته بودن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). فرشتگی : شاه ملکان پیشرو بارخدایان ز ایزد ملکی یافته و بارخدایی.منوچهری. در تو هم دیوی است و هم ملکی هم زمینی به قد و هم فلکی ترک دیوی کنی ملک باشی ز شرف برتر از فلک باشی.سنائی. تا چند معزای معزی که خدایش زینجا به فلک برد و بقای ملکی داد چون تیر فلک بود قرینش به ره آورد پیکان ملک برد و به تیر فلکی داد.سنائی. ز پردهٔ بشری می زند نوا لیکن رسد به گوش من آواز سبحهٔ ملکی.جامی. و رجوع به مَلَکیّت شود.[ مَ لَ کی ی ] (ع ص نسبی) منسوب به مَلِک، و مَلَکیة تأنیث آن. (از اقرب الموارد). هرگاه اسم منسوب الیه ثلاثی و مکسورالعین باشد عین الفعل چنین اسمی در نسبت مفتوح گردد، مانند مَلَکی منسوب به مَلِک. (از مقدمهٔ المنجد). رجوع به مدخل بعد شود.[ مَ لَ ] (ص نسبی) مأخوذ از تازی، منسوب به مَلِک ، یعنی پادشاهی. (ناظم الاطباء). شاهی. سلطنتی : به گاه خلعت دادن به گاه صلهٔ شعر نه سیم تو ملکی و نه زرّ تو هروی. منوچهری. بتافت از افق ملک و آسمان بقا دو کوکب ملکی چون دوپیکر جوزا. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۲۹). دو جوهر ملکی در دوپیکر فلکی که این ندارد جز آن و آن جز این همتا. جمال الدین عبدالرزاق (ایضاً ص ۲۹). || ملکشاهی. جلالی (تاریخ، ماه، سال): جهانتاب نام ماه پنجم است از ماههای ملکی. || نوعی اطلس. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): از آن هزار قبای اطلس معدنی و ملکی و طمیم و نسیج و ممزج و مقراضی و اکسون هیچ نپسندید. (چهارمقاله صص ۳۳ - ۳۴). || قسمی از پااوزار مانند گیوه. (ناظم الاطباء). || قسمی گیوهٔ ریزبافت گران قیمت. قسمی گیوه از جنسی نفیس. قسمی گیوهٔ لطیف و ظریف. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مَ لِ ] (حامص) ملک بودن. پادشاهی. شاهی. سلطنت : فرمود (انوشروان) تا منذربن النعمن بن المنذر را ملکی عرب دادند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۷).[ مُ ] (ص نسبی) مأخوذ از تازی، منسوب به ملک و مملکت. کشوری. مملکتی. ولایتی. وطنی. (از ناظم الاطباء).[ مِ ] (ص نسبی) مأخوذ از تازی، منسوب به ملک. متصرفی و هر چیز که در قبضهٔ تصرف کسی باشد و مالک آن بود. (ناظم الاطباء). برابر اقطاعی یا اجاره ای. که ملک شخص باشد: در این مرغزار (اورد) همهٔ دیه های ملکی و خراجی به قطع گذارند. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۲۲). ناحیتی است در این مرغزار اقطاعی و ملکی و حومهٔ آن درون باغ است. (فارسنامه ص ۱۲۴).[ مُ ] (اِخ) دهی از دهستان مرکزی بخش حومهٔ شهرستان تربت حیدریه است و ۴۸۷ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ مَ لِ ] (اِخ) دهی از بخش قشم است که در شهرستان بندرعباس واقع است و ۲۰۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «ملکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر