معنی ملکوک
19 بازدید
[ مَ ] (ص) نعت مفعولی منحوت از لک و لکهٔ فارسی. لکه دار. (یادداشت مرحوم دهخدا). || کنایه از بدنام و بی آبرو. - ملکوک شدن عرض کسی؛ بدنام شدن. بی آبرو شدن او. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مَ ] (ع ص) به لاک سرخ کرده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). به لک رنگ کرده. (از اقرب الموارد). رجوع به لاک و لک شود.
کلمات همقافیه با «ملکوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر