معنی ملکه

معنی ملکه

18 بازدید
[ مَ لِ کَ / کِ ] (از ع، اِ) مأخوذ از تازی، زنی که پادشاه باشد. (ناظم الاطباء). زن که شاه باشد. زن که سلطنت کند. زنی که پادشاهی دارد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || زن پادشاه. (ناظم الاطباء). زوجهٔ ملک. زن شاه. بانوی شاه : ذات ملکه است جنت عدن کس جنت بی گمان ندیده ست.خاقانی. چون تو ملکه نبود چون من کس ساحر مدح خوان ندیده ست.خاقانی. از بس که گفتم ای ملکه بس بس از کرم جمله ملائکه در گوش استوار کرد.خاقانی. || قصد از مادر پادشاه است. (قاموس کتاب مقدس): ملکهٔ مادر؛ مادر شاه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ملکه سیده والدهٔ سلطان مسعود با جمله حرات از قلعت به زیر آمدند و به سرای ابوالعباس اسفراینی رفتند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۶). || مادر یگانهٔ زنبور عسل یک کندو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
[ مَ لَ / لِ کَ ] (ع اِ) قوت حصول شی ء در ذهن و قدرت کردن کاری که متمکن گردد به طبیعت کسی. (غیاث) (آنندراج). مأخوذ از تازی، سرعت ادراک و دریافت و استواری هوش و فراست و قوت حصول چیزی در ذهن. (ناظم الاطباء). در کیفیات نفسانیه آنچه سریع الزوال بود حال گویند و آنچه بطی ءالزوال است ملکه خوانند. (خواجه نصیر طوسی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). عبارت است از هیئتی که در جایگاه خود ثابت و راسخ باشد. بعبارة اخری، زوال آن هیئت از جایگاه خود دشوار بود و این لفظ در برابر حالت استعمال شود. (از کشاف اصطلاحات الفنون). صفت راسخ در نفس: توضیح آنکه هرگاه به سبب فعلی از افعال هیئتی در نفس پیدا شود این هیئت را کیفیت نفسانی نامند و اگر این کیفیت سریع الزوال باشد آن را حال گویند، اما هرگاه بر اثر تکرار و ممارست، در نفس رسوخ یابد و بطی ء الزوال شود ملکه و عادت و خلق می گردد. (از تعریفات جرجانی). کیفیت نفسانیهٔ راسخه و ابتدای حدوث آن حال است. ج، ملکات. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). قال الشیخ فی الشفاء، ان الملکة کانت فی ابتداء حدوثها حالاً. (بحر الجواهر). خواجهٔ طوسی گوید: ملکه هیأتی نفسانی بود که موجب صدور فعلی یا انفعالی شود بی رویتی. (فرهنگ علوم عقلی از اساس الاقتباس): خسرو اگرچه دانا بود چون سخن پردازی بزرجمهر ملکهٔ نفس داشت از او مغلوب آمد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۳ ۹۳). همت بر مطالعه و مذاکرهٔ آن گمارد تا آن معانی در دل او رسوخ یابد... و آن عبارات ملکهٔ زبان او شود. (المعجم). و رجوع به اسفار ج ۱ ص ۱۳۸ و ج ۲ ص ۳۵ و مقولات ارسطو ص ۷۱ و کشاف اصطلاحات الفنون ص ۱۳۲۸ و اخلاق ناصری ص ۶۴ شود. - ملکه شدن؛ در یاد ماندن. (ناظم الاطباء). راسخ شدن صفتی در نفس : ملکه شدن آن حالت باطن را بر وجهی که زوال نپذیرد. (اوصاف الاشراف ص ۱۰). || در برابر لفظ عدم نیز به کار رود. (کشاف اصطلاحات الفنون). مقابل عدم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

کلمات هم‌قافیه با «ملکه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «که» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید