معنی ملکطبع
7 بازدید
[ مَ لَ طَ ] (ص مرکب) که سرشتی چون فرشتگان دارد. فرشته نهاد: آن ملک رسم و ملک طبع و ملک خو که بدو هر زمان زنده شود نام ملک نوشروان. فرخی. نکو باشد بهار امسال و از وی صفات خواجه بهتر می نماید زمین حلمی زمان حکمی ملک طبع که صبح از رای انور می نماید. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ۱۳۱). دل ملک طبع است قوت او ز بویی داده ام جان پری وار است خوردش استخوان آورده ام. خاقانی.
کلمات همقافیه با «ملکطبع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بع» برای سرودن شعر