معنی ملکدار
7 بازدید
[ مُ ] (نف مرکب) زمین دار و دارای ملک. (ناظم الاطباء). || صاحب مملکت. آنکه کشور در تصرف و فرمان اوست. پادشاه. فرمانروا: شهرگیر و درگشای و دین پرست و کین ستان ملک دار و ملک بخش و کامجوی و کامیاب. امیرمعزی. سلطان شرق شاه قدرخان ملک دار ملک پدر گرفت به تأیید کردگار.سوزنی. خورشید ملک داران مسعودبن حسن کز کاخ اوست مطلع خورشید آسمان. سوزنی. هرآینه ملک دار محجب و شهریار مغلب و فقیر مستضعف... در بر او یکسان. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۵۷). که دارد فراغ آنکه میلی ندارد نه با دار ملکش نه با ملک دارش. لطف اللََّه نیشابوری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (اِخ) مراد خدای تعالی است که دارندهٔ ملک جاودانی است : تراست ملک و تویی ملک دار و ملکت بخش ترا سزاست خدایی به هر زبان الحق. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ۲۷۳).
کلمات همقافیه با «ملکدار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر