معنی ملکخوی
4 بازدید
[ مَ لَ ] (ص مرکب) ملک خو: عالم طفلی و جهل حیوانی بگذاشت آدمی طبع و ملک خوی و پری سیما شد. سعدی (کلیات چ مصفا ص ۴۲۳). دمی در صحبت یاری ملک خوی پری پیکر گر امید بقا باشد بهشت جاودانستی. سعدی. کسی کو کم از عادت خویش خورد بتدریج خود را ملک خوی کرد. سعدی (بوستان). رجوع به ملک خو شود.
کلمات همقافیه با «ملکخوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر