معنی ملکة
6 بازدید
[ مَ لَ کَ ] (ع مص) مَلک. مِلک. مُلک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (محیط المحیط). و رجوع به ملک شود. || (اِ) بندگی. گویند: طال ملکته؛ دراز کشید بندگی او. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ملک. گویند: اقر بالملکة؛ یعنی او اقرار کرد ملک او را. (منتهی الارب). ملک و تملک. (ناظم الاطباء): اقر المملوک بالملکة؛ مملوک به ملک اقرار کرد. (از اقرب الموارد). || فلان حسن الملکة؛ او نیکو کارکن است در ملکهای خود. منه الحدیث لایدخل الجنة سیی ء الملکة اذا کان سیی ء الصنع. (منتهی الارب). فلان نیکوکار و احسان کننده است دربارهٔ مملوکهای خود. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مافی ملکته شی ء؛ یعنی او مالک چیزی نیست. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || صفتی راسخ نفس را. (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). رجوع به ملکه شود. || در مقابل عدم نیز استعمال شود. (از محیط المحیط).[ مِ کِ / مَ کَ ] (ع اِ) هر چیز که در قبضهٔ تصرف کسی باشد و مالک آن بود. (ناظم الاطباء): هذا ملکة یمینی؛ این ملک رقبهٔ من است. (منتهی الارب). هو ملکة یمینی؛ من مالک آن و توانا بر آن هستم. (از اقرب الموارد).[ مُ لُ کَ ] (ع اِ) دست و پای اسب. (ناظم الاطباء).[ مُ کِ / مَ کَ ] (ع اِ) پادشاهی. (دهار). مُلک. (المنجد). رجوع به ملکت شود.[ مَ لِ کَ ] (ع اِ) زنی که پادشاه باشد. (ناظم الاطباء). مؤنث مَلِک. (از محیط المحیط). || زن پادشاه. مؤنث ملک. (ناظم الاطباء). و رجوع به مدخل بعد شود.
کلمات همقافیه با «ملکة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کة» برای سرودن شعر