معنی ملکانه
5 بازدید
[ مَ لِ نَ / نِ ] (ص نسبی، ق مرکب) پادشاهانه. شاهانه. درخور شاهان. شایستهٔ پادشاه : یکی از آن سیاه و دیگر دبیقیهای بغدادی بغایت نادر ملکانه. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۴). امیدهای خوب کرد و شرطهای ملکانه رفت. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۱۵۸). فصلی زیر نامه نبشت نیکو و سخت قوی چنانکه او نبشتی ملکانه. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۴۳۱). عنان کامکاری و زمام جهانداری به عدل و رحمت ملکانه... سپرده. (کلیله و دمنه). آنگاه همت ملکانه را بر اعلای کلمةالحق مقصور گردانید. (کلیله و دمنه). یک حاجت باقی است که در جنب عواطف ملکانه خطری ندارد. (کلیله و دمنه). خادم از خجلت این انعام ملکانه... گران بار ایادی شده بود. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۲۳۶). خسرو از آنجا که همت ملکانه و سیرت پادشاهانهٔ او بود... گفت از شکستهٔ خود مومیایی دریغ نمی باید داشت. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۱۴). گدایان سیاهکار چون ده ساله عمر مفلسانه به ده روزه تنعم ملکانه بدل می توانستند زر به سود می ستدند و به خدمتی می دادند. (تاریخ غازان ص ۳۱۸).
کلمات همقافیه با «ملکانه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر