معنی ملواح
5 بازدید
[ مِ لْ ] (ع اِ) خروهه و آن مرغی بود که صیاد بر روی دام بندد تا مرغان بر او گرد آیند. (مهذب الاسماء). جغد پای بسته به دام جهت شکار باز و جز آن. (منتهی الارب). مرغی که به دام بندند تا آن را دیده دیگر مرغان بیایند. (غیاث) (آنندراج). جغد پای بستهٔ در دام جهت شکار باز و جز آن که به فارسی پایدام و خروهه نیز گویند. (ناظم الاطباء). جغد که پاهایش را بندند و با آن شاهین و باز را شکار کنند بدینگونه که گاه گاه پروازش دهند و چون باز و شاهین آن را بینند بر او فرودآیند و صیاد آنها را بگیرد. این جغد و هرچه مربوط به آن باشد ملواح نامیده می شود. (از اقرب الموارد). خرخسه. خرخشه. خروههٔ دام. رامج. رامگ. رامق. و آن مرغ زنده ای است که در تور کنند تا باز و دیگر مرغان شکاری به قصد صید آن فرودآیند و پنجه های آنان در شبکه بند شود و صیاد از کمین برآید و باز یا مرغ شکاری دیگر را بگیرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): توفیق به چنگ آرد جهد تو به توفیق ملواح به دام آرد صیاد به ملواح. ابوالفرج رونی. عدو ز دور چو ملواح حلم طبع تو دید گمان ببرد که دارد اجل به زیرش دام. مسعودسعد. بر او چو طوطی و بلبل به قول و لحن مباش که دامهای بلا را تو می شوی ملواح. مسعودسعد. فایق و بکتوزون ملواح خویش را بیرون بردو در مقابلهٔ سیف الدوله فروآمدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۰۶). گفت دریغا اگر این مار را زنده بیافتمی هیچ ملواحی دام مخاریق دنیا را به از این ممکن نشدی و بدان کسب بسیار کردمی. (مرزبان نامه). سیمرغی است که نشیمن بر قاف عزت دارد، به ملواح عبارت صید هیچ فهمی و وهمی نشود. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۹۴). - ملواح ساختن کسی یا چیزی را؛ او را آلت ساختن برای فریفتن کسی یا به دست آوردن چیزی. وسیلهٔ اجرای مقصودی قرار دادن کسی یا چیزی را: در این حال آن کودک را ملواح ساخت و بر مدبران و مشیران خویش تعمیه و تمویه کرد. (جهانگشای جوینی). مخایل ادبار احوال اولایح شده بود، بلکه رکن الدین این سخن ملواح ساخته بود. (جهانگشای جوینی). شرف الدین را طلب کردند و او را ملواح کار ساختند. (جهانگشای جوینی). شیطان به دلالگی در میان ایستاده جمال مزخرف او را تزیین می کند و آن را ملواح ارواح و قلوب می سازد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۸۴). || (ص) بلندبالا. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || لاغراندام. (منتهی الارب) (آنندراج). لاغر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || زن چست و لاغر. (منتهی الارب) (آنندراج). زن زود لاغرشونده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || اسب که زود فربه نشود. (مهذب الاسماء). || مرد بزرگ تختها. (منتهی الارب) (آنندراج). بزرگ کتف. (ناظم الاطباء). || آن استر که زود تشنه شود. (مهذب الاسماء). ستور زود تشنه شونده. مِلیاح. (منتهی الارب) (آنندراج). سریع العطش. مِلوَح. مِلیاح. (اقرب الموارد). || باد خشک کننده. (از ذیل اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «ملواح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر