معنی ملعبه
5 بازدید
[ مِ عَ بَ / بِ ] (ع اِ) بازیچه. آنچه با آن بازی کنند. ج، ملاعب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ملعبة: بازیگر است این فلک گردان امروز کرد ملعبه تلقینم. ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ۲۷۰). - ملعبهٔ دست کسی شدن؛ دستخوش او شدن. دستکش او شدن. بازیچهٔ دست او شدن چنانکه هر طور خواهد رفتار کند. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آلت دست او شدن. || کاری. حراره. قول. تصنیف. زجل. کخ کخ. موشح. موشحه. شرقی. کان و کان. عروض البلد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «ملعبه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «به» برای سرودن شعر