معنی ملزم
8 بازدید
[ مُ زَ ] (ع ص) آنکه بر گردن وی چیزی لازم آید. || مأخوذ از تازی، مجبور بر کردن کاری و مجبور بر اقرار و مغلوب و محکوم. - ملزم شدن؛ مجبور شدن و مقهور و مغلوب گشتن و محکوم شدن و مقر شدن و اقرار کردن. - ملزم کردن؛ مجبور نمودن بر کردن کاری و مغلوب کردن بر اقرار در امری. (ناظم الاطباء). - ملزم گشتن؛ ملزم شدن : خسرو از بداهت گفتار به صواب و حضور جواب اوملزم گشت. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۹۳).[ مُ زِ ] (ع ص) مقنع. مجاب کننده: دلیل ملزم خصم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). قانع کننده.[ مِ زَ ] (ع اِ) نوعی از دست افزار سوزنگر و صیقلی. (صراح) (از ناظم الاطباء). دو چوب که میان آن به آهن بندند و آن نوعی از دست افزار سوزنگر و صیقل گر است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || پیچ و منگنه. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ملزم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زم» برای سرودن شعر