معنی ملتهب
5 بازدید
[ مُ تَ هِ ] (ع ص) شعله زن و آتش زبانه کشنده و فروزان. (غیاث) (آنندراج). افروخته شده و سوزان و فروزان. (ناظم الاطباء). زبانه کشیده. زبانه زده. زبانه زن. افروخته. برافروخته. مشتعل. شعله ور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): در آتش اندوه ملتهب یافت. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۱۲۴). جان من برخوان دمی فهرست طب نار علتها نظر کن ملتهب. مولوی (مثنوی چ خاور ص ۲۶۶). - ملتهب شدن؛ زبانه زدن. برافروخته شدن. مشتعل گردیدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ملتهب گردیدن؛ برافروخته شدن. برافروختن : اگر اندک غمی به دل او رسد بپژمرد، به کمتر دردی بنالد، از جوع مضطرب شود، از عطش ملتهب گردد. (مرزبان نامه).[ مُ تَ هِ ] (اِخ) قیقاوس (از جمله صور کواکب). (نفایس الفنون). نام دیگر صورت قیقاوس است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به قیقاوس شود.
کلمات همقافیه با «ملتهب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هب» برای سرودن شعر