معنی ملتفت
7 بازدید
[ مُ تَ فِ ] (ع ص) برگشته به سوی کسی یا چیزی نگرنده. (غیاث) (آنندراج) (از منتهی الارب). آنکه برگشته می نگرد. || آنکه خم می کند خود را. || آنکه به یک طرف سر را می پیچاند. || مأخوذ از تازی، آگاه و متوجه و خبردار نگرنده. (ناظم الاطباء): امیر سخت تنگدل می بود و ملتفت به کار سباشی و لشکر که نامه ها رسید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۵۲). همگی خاطر و همت به جانب ایشان متعطف و ملتفت و یا لیتنی کنت معهم فافوز فوزاً عظیماً. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ۱۴۰). تاش مدت سه سال به جرجان بماند و همگی خاطر او به خدمت نوح بن منصور ملتفت بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۹۹). اما حواس باطنه شاغل باشند و به تخیل صورتها و حالتها که خاطر بدان ملتفت باشد. (اوصاف الاشراف ص ۲۳). - ملتفت شدن؛ آگاه شدن و خبردار گشتن و متوجه شدن و نگریستن. (ناظم الاطباء). سر افتادن. حالی شدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - || اعتنا کردن. التفات کردن. توجه کردن : بایدوخان... می گوید... لشکرها را خسته نگردانند و هم از اینجا عنان مراجعت معطوف فرمایند. شهزاده غازان بدان ملتفت نشد و کوچ فرمود. (تاریخ غازان ص ۶۰). بایدوخان ملتفت سخن ایشان نشد. (تاریخ غازان ص ۷۱). - ملتفت کردن؛ آگاه کردن و مطلع کردن. (ناظم الاطباء). سر انداختن. حالی کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ملتفت گردانیدن؛ متوجه کردن : بیچاره میزبان ندانست که مهمان کیست لاجرم تقدیم نزلی که لایق نزول پادشاهان باشد نکرد... بهرام... خاطر بدان بی التفاتی ملتفت گردانید. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۰). - ملتفت گشتن؛ متوجه شدن. حالی شدن. فهمیدن. - || اعتنا کردن. التفات کردن. توجه کردن : سوکا در مستی سخنی چند فتنه انگیز گفت آن حکایت را به سمع اشرف رسانیدند از غایت ثبات و وقار و کرم بدان ملتفت نگشت. (تاریخ غازان ص ۹۷).[ مُ تَ فَ ] (ع ص) باز پس نگریسته شده. (آنندراج). || رغبت کرده و التفات کرده شده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ملتفت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فت» برای سرودن شعر