معنی ملتحم
6 بازدید
[ مُ تَ حِ ] (ع ص) جراحت کفشیرگرفته. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). - ملتحم شدن جراحت؛ درست شدن آن. پیوسته شدن آن. سر استوار کردن آن. سر به هم آوردن ریش. ملتئم شدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || سخت گردانندهٔ جنگ. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مأخوذ از تازی، کفشیرگرفته و لحیم شده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ملتحم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حم» برای سرودن شعر