معنی ملام
7 بازدید
[ مُ ] (ع ص) نکوهش کرده شده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مَ ] (ع مص) نکوهیدن. ملامة. لَوم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مصدر میمی است به معنی ملامت کردن. (غیاث) (آنندراج). و رجوع به ملامت شود. || (اِمص) نکوهش. سرزنش. ملامت. سرکوفت. بیغار. بیغاره. گواژه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): جواب دادم و گفتم مرا از آنچه گذشت مکن ملامت ازایرا که نیست جای ملام. فرخی. روز میدان ترا به رنج کشد اسب و بر اسب نیست جای ملام.فرخی. گر مثل خصم را بیازارد خویشتن را خجل کند به ملام.فرخی. غلام و جام می را دوست دارم نه جای طعنه و جای ملام است.منوچهری. منزه است گه جود طبع او ز ملال مقدس است گه شکر عقل او ز ملام. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ۴۵۹). هرکه در عشق مرا خام شناسد ز حسد به سر تو که سزاوار عتاب است و ملام. امیرمعزی (ایضاً ص ۴۶۳). گر ز خدمت دور ماندن لذتی باشد بزرگ من بدین دولت نیم مستوجب عیب و ملام. امیرمعزی (ایضاً ص ۴۷۱). آنکه بود اندر وزارت بی ملام و بی ملال در ملال عمر او گشتی سزاوار ملام. امیرمعزی (ایضاً ص ۴۷۶). ملام نیست بر آن کس که بر تو گوید مدح که بر حکیم ز مدح کریم نیست ملام. سوزنی. گر لئیمی پوشد آن کسوت به چشم اهل عقل هست بر پوشنده بی اندام و بر درزی ملام. سوزنی. در صورتی که دیده جمالش صورنگار زو شاهدی گرفته و رفته ره ملام.خاقانی. بر این موجبات بر مداومت اقداح مدام توفر می نمود و از قداح ملام توقی نمی کرد. (جهانگشای جوینی). اگر ملول شدی یا ملامتم گویی اسیر عشق نیندیشد از ملال و ملام.سعدی. - بی ملام؛ بدون نکوهش. بدون سرزنش. آنچه نکوهش و سرزنش را سزاوار نباشد: دل در ستایش هنرش هست بی ملال جان در پرستش خردش هست بی ملام. امیرمعزی (دیوان چ اقبال ص ۴۶۸). بر زمین آزادگان در خدمت تو بی ملال بر فلک سیارگان در بیعت تو بی ملام. امیرمعزی (ایضاً ص ۴۷۳). گر ببخشاید بود بخشایش او بی ملام ور بیامرزد بود آمرزش او بی ملال. امیرمعزی (ایضاً ص ۴۴۷). || (اِ) جای ملامت. (غیاث) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «ملام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر