معنی ملاقی
7 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) جِ مَلقاة و مَلقی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گوشت درون فرج یا رحم شتر. (از ذیل اقرب الموارد). و رجوع به ملقاة و ملقی شود. || گوشت درون سر پستان اسب. (از ذیل اقرب الموارد). || ملاقی الاجفان؛ آنجا که پلکها به هم رسند. (از ذیل اقرب الموارد).[ مُ ] (ع ص) دیدارکننده. (آنندراج) (از منتهی الارب). آنکه دیدار می کند و آنکه می رسد به دیگری. || مأخوذ ازتازی، روبارو و دوچار و پیوسته. (ناظم الاطباء). - ملاقی شدن؛ روبارو شدن و دوچار گشتن و پیوسته و متصل شدن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ملاقی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قی» برای سرودن شعر