معنی ملاطفه
4 بازدید
[ مُ طَ فَ / طِ فَ ] (از ع، اِمص) با کسی نکویی کردن. (غیاث) (آنندراج). مأخوذ از تازی، ملاطفت. (ناظم الاطباء). ملاطفة: او را با محبوب خود در سر معامله ای باشد و از محاضره و مسامره و ملاطفهٔ او تمتعی یابد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۴۱۵). و رجوع به ملاطفة و ملاطفت شود. || (اِ) مجازاً مکتوب و مراسله را نیز گویند. (غیاث) (آنندراج). نامهٔ خرد. ملطفه. ج، ملاطفات. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نامه ای کوچک که خلاصهٔ مطالب را در آن به طریق ایجاز نویسند: در آن میان خریطه ای یافتند پر از ملاطفه ها که پادشاهی به راست روشن فرستاده بود که خروج کرده بود و قصد ملک بهرام گور کرده و به خط راست روشن ملاطفه ای یافتند که به وی نوشته بود... (سیاست نامه چ بنگاه ترجمه و نشر کتاب ص ۳۷). بزرگان پارسیان در سر، ملاطفه ها به خاقان می فرستادند از ترس خویش. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۹). پارسیان متواتر ملاطفه ها به خاقان روانه کردند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۹). جمال الدین خجندی این دو بیتی در ملاطفه ای بدو فرستاد. (راحةالصدور ص ۳۳۹). آن خواجگان که ارکان دولت بودند ملاطفه ها نوشتندی. (راحةالصدور ص ۳۴۸). ملاطفه ها بیرون افتاد... آن ملاطفه ها را برخواند و سرهنگ را بسپرد. (راحةالصدور ص ۳۴۹ و ۳۵۰). ملاطفهٔ لطیف که مشحون به صنوف وداد و موشح به الوف اتحاد بود رسید. (مکاتبات رشیدی ص ۳۲). و رجوع به ملاطفة شود.
کلمات همقافیه با «ملاطفه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فه» برای سرودن شعر