معنی ملازه
6 بازدید
[ مَ زَ / زِ ] (اِخ) ملازهٔ شیر؛ نام هشتم منزل نژه، ای بینی شیر و خلمش، دو کوکب است خرد از جملهٔ صورت سرطان و ایشان را دو سولاخ بینی خوانند. و میانشان آن ستارهٔ ابری است که بر بر سرطان است و گروهی آن را ملازهٔ شیر نام کنند. (التفهیم ص ۱۰۹).[ مَ / مُ زَ / زِ ] (اِ) به تازی لهاة گویند یعنی کام. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۴۷۸). بن زبان. (صحاح الفرس). لهاة. (بحر الجواهر). گوشت پاره ای باشد شبیه به زبان کوچکی که از انتهای کام آویخته است و با زای فارسی نیز آمده است . (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). گوشت پاره ای که اندرون حلق آویخته می باشد، به هندی آن را کاگ گویند. (غیاث). کده باشد که از گلو فرود آید. (لغت فرس چ پاول هورن ص ۳۷). ملاز. ملاج. ملاجه. کام. لهات. لهاة. ناک. کده. زبان کوچکه. سغ. حَنَک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): خواجه غلامی خرید دیگر تازه سست هل و هرزه گرد و لتره ملازه . منجیک (از لغت فرس چ اقبال ص ۴۷۸). اگر [ خون ] از کام و ملازه آید رگ قیفال باید زدن. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). اندر بیماریهای ملازه که آن را به تازی اللهاة گویند، بیماریهای ملازه دو نوع است یکی آماسی که اندر وی پدید آید... دوم آنکه مسترخی گردد و فرودآویزد و بر سر حنجره و حلق نشیند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و علامت خلط آن است که ملازه دراز شود مانند دم موش. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - ملازهٔ افتاده؛ کام فرودآمده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ملازه برداشتن؛ الدغر. (تاج المصادربیهقی). آن باشد که ماما، یا کس دیگر انگشت در کام کودک فروبرد و ملازه را فشار دهد تا بدرون رود. این کار را سابقاً روز بعد از تولد مولود می کردند و گاهی ملازه بردارنده، انگشت خود را با آب تربت متبرک می کرد: سزد گر قابله طفل امل را به مدح شاه بردارد ملازه.شمس فخری.
کلمات همقافیه با «ملازه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زه» برای سرودن شعر