معنی ملاذ
6 بازدید
[ مَ ذذ ] (ع اِ) (از «ل ذ ذ») چیزهای لذیذ. (غیاث). شهوات. واحد آن مَلَذّة است. (از اقرب الموارد): فاحشهٔ خاص به زبان کشف به چشم سر نگرستن است به ملاذ و شهوات دنیا. (کشف الاسرار ج ۳ ص ۶۸۰). هرکه در امارت نظر بر کثرت اتباع و طلب ریاست و تفوق و تسلط دارد یا بر تحصیل اغراض نفس و توصل به ملاذ و مشتهیات، او را از تصوف نصیبی نبود. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۲۶۷). مصابرت بر مهاجرت ملاذ و محاب مستوجب ثواب جزیل است. (مصباح الهدایه ایضاً ص ۲۶۵). || جِ مَلَذّ. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به ملذ شود.[ مَ ] (ع اِ) (از «ل و ذ») اندخسواره. (دهار). پناه. (نصاب). پناه جای. (منتهی الارب). جای پناه. (غیاث) (آنندراج). ملجأ و پناهگاه و جای پناه و جای امن و پناه. (ناظم الاطباء). ملاز. کهف. معاذ. مأوی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): نیکبختان را بنایی نیکبختی را سبب پادشاهان را ملاذی پادشاهی را روان. فرخی. از بدخویی او بود که من از صحبت او ملاذ جستم. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۶). نشاط را همه در مجلس تو باد مقام ملوک را همه بر درگه تو باد ملاذ. مسعودسعد. هم سیاست پادشاهان را در ضبط ممالک بدان ملاذ تواند بود. (کلیله و دمنه). همگی ارباب هنر و بلاغت پناه و ملاذ جانب او شناختندی. (کلیله و دمنه). خدای است در هر عنایی معینم خدای است در هر بلایی ملاذم.سنائی. به حکم آنکه ملاذی منیع از قلهٔ کوه گرفته بودند. (گلستان). بعد از تو ملاذ و ملجأم نیست هم در تو گریزم ار گریزم. (گلستان). || قلعه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ مَ لْ لا ] (ع ص) (از «م ل ذ») سخن فروش. (مهذب الاسماء). دروغگوی که گوید و نکند. (منتهی الارب) (غیاث) (ناظم الاطباء). || خودرای نادرست دوستی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مَلَذّان. (از اقرب الموارد). رجوع به ملذان شود. || ذئب ملاذ؛ گرگ سبک چست. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «ملاذ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اذ» برای سرودن شعر