معنی ملاحت
14 بازدید
[ مَ حَ ] (ع اِمص) نمکینی. (غیاث). مأخوذ از تازی، زیبایی و دلربا بودن و خوب صورتی و لطافت و نیکویی و زیبایی دهان و چشم و ابرو. (ناظم الاطباء). بانمکی. نمک داری. حسن. خوبی. شیرینی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ملاحة. رجوع به ملاحة شود: همه زیب و لطفی و حسن و ملاحت سرشت تو از جان پاک است گویی. عثمان مختاری (دیوان چ همایی ص ۵۲۲). در آفرین تو ماند به روی حورالعین قصیده های چو آب من از ملاحت و آب. امیرمعزی. خط تو که چون مشک شد از خامهٔ حسن طغرای ملاحت است و سرنامهٔ حسن. عمعق (دیوان چ نفیسی ص ۲۰۴). نگار من همه حسن و ملاحت است و جمال همه ملاحت و حسن و جمال او به کمال. سوزنی. تا ملاحت را به حسن آمیخته هر که این می بیند آن می خواندش.خاقانی. لطافت معنی در سیاهی خط دبیران است، معنی ملاحت در خط سیاه رومیان سپیدروی. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ۲۱۰). خوبرویی که ملاحت ندارد و شجاعی که با خصم نیاویزد... به هیچ کار نیاید. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ۲۸). فصاحت می فروشی بی ملاحت ملاحت باید اول پس فصاحت. (بلبل نامهٔ منسوب به عطار). ملاحتهای هر چهره از آن دریاست یک قطره به قطره سیر کی گردد کسی کش هست استسقا. مولوی (کلیات شمس چ امیرکبیر ص ۲). گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامی وز نازکشی یابی آن حسن و ملاحت را. مولوی (ایضاً ص ۱۳). هرگه که گویم این دل ریشم درست شد بر وی پراکند نمکی از ملاحتش.سعدی. خرم شد از ملاحت تو عهد دلبری فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن.حافظ. حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان می توان گرفت.حافظ. - باملاحت؛ نمکین. بانمک : شعر او چون طبع او هم بی تکلف هم بدیع طبع او چون شعر او هم باملاحت هم حسن. منوچهری. چون یوسف خوب روی و چون موسی نیکوخوی و چون عیسی باصباحت و چون محمد باملاحت. (تاریخ غازان ص ۶). || نوعی از لون آدمی که مایل به سیاهی باشد چون در این قسم رنگ یک گونه تابشی و لمعان می باشد که طبیعت ادراک خوبی و کیفیت آن را مطبوع و مرغوب می دانند لهذا به لحاظ مرغوبیت آن را به نمکینی صفت کردند. (غیاث) (آنندراج ذیل ملاحة). || بی نهایتی کمال الهی که هیچکس به نهایت او نرسد. (فرهنگ اصطلاحات عرفانی سجادی).
کلمات همقافیه با «ملاحت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حت» برای سرودن شعر