معنی ملابست
5 بازدید
[ مُ بَ / بِ سَ ] (از ع، مص) ملابسة. رجوع به ملابسة شود. || با همدیگر مشابهت داشتن. (غیاث). - ادنی ملابست؛ کوچکترین مناسبت و ارتباط و مشابهت. || مزاوله. معالجه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مروسیدن و کوشیدن و رنج بردن در کاری. عهده دار شدن کاری. پرداختن و اشتغال ورزیدن به امری : من بنده را بر مجالست و دیدار و مذاکرت و گفتار ایشان چنان الفی تازه گشته بود... که از مباشرت اشغال و ملابست اعمال اعراض کلی می بود. (کلیله چ مینوی ص ۱۶). چه خدمت است که خادم ملابست اشغال آن به حضور تواند کرد که به غیبت هزار چندان نکند. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ۱۳۰). در بدو سلطنت سلطان یمین الدوله هم بر آن قاعده ملابست آن شغل می کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۲). طریق آن است که... از حضور استعفا خواهد و حکم او در مباشرت آن کار و ملابست آن مهم مطلق گرداند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۱۶۹). مدتی ملابست عمل جوزجان کرده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۶۲). و رجوع به مادهٔ بعد شود.
کلمات همقافیه با «ملابست»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ست» برای سرودن شعر