معنی مقیش
5 بازدید
[ مُ قَ یْ یَ ] (اِ) تارهای نقره که آن را پهن کرده باشند. (غیاث). تار زر و نقره که آن را پهن کرده درکشیده که نوعی از دوخت است بکار برند، و سازندهٔ آن را مقیش گر گویند. (آنندراج). دارای تارهای نقره و زر: خلعت محمدپاشا از قبای زربفت طلاباف و بالاپوش مخمل مقیش و مخمل ساده و مندیل سراسر زر و چهار ذرعی طلاباف و جیقهٔ مرصع و اسب اعلی و زین به مبلغ سی تومان سرانجام یافته بود. (عالم آرای عباسی).
کلمات همقافیه با «مقیش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یش» برای سرودن شعر