معنی مقوی
6 بازدید
[ مُ قْ ] (ع ص) ستور توانا و گویند فرس مُقْوٍ و گویند فلان قوی مُقْوٍ؛ یعنی فلان خودش توانا و دارای ستور تواناست. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بی توشه. (مهذب الاسماء). مرد زاد سپری شده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آنکه به دشت و خشکی فرود می آید. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بلد مُقْوٍ؛ شهر بی باران. (از ذیل اقرب الموارد).[ مُ قَ وْ وی ] (ع ص) توانایی دهنده و تواناکننده. (آنندراج). قوت دهنده و تواناکننده و استوار و محکم کننده و مضبوطکننده. (ناظم الاطباء). نیرودهنده. نیروبخش. نیروبخشنده. قوت دهنده. که قوت آرد. خلاف مضعف. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || تأییدکننده. مؤید. تقویت کننده : و مقوی این قول دلالت لفظ است بر آن... (کشف الاسرار ج ۲ ص ۵۱۹). و چون یاسا و آیین مغول آن است که... متعرض ادیان و ملل نه اند و چه جای تعرض است بلکه مقویان اند و برهان این دعوی قوله علیه السلام ان اللََّه لیؤید هذاالدین بقوم لاخلاق لهم. (جهانگشای جوینی ج ۱ ص ۱۱). و مضمون این خبر مقوی قول ماست. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۴۱۲). || تسلی دهنده و نوازندهٔ خاطر. (ناظم الاطباء). || در اصطلاح پزشکان دارویی است که مزاج عضو را تعدیل کند تا از قبول فضولات بیاساید مانند روغن گل سرخ. (از کشاف اصطلاحات الفنون). دارویی که مزاج و قوام عضو را تعدیل کند چنانکه از قبول فضول ریخته شده در آن و آفات ممانعت کند خواه به جهت خاصیتی که در آن است مانند طین مختوم و تریاق و خواه به جهت اعتدال مزاج آن که گرم را سرد و سرد را گرم کند مانند روغن گل سرخ. (از کتاب دوم قانون ابن سینا چ تهران ص ۱۴۹). هرچه تعدیل کند مزاج و قوام اعضا به حدی که قبول ریختن فضول ننموده ممانعت تواند نمود خواه بالخاصیه باشد مثل گل مختوم یا بسبب تعدیل مزاج باشد. مانند روغن گل سرخ. (تحفهٔ حکیم مؤمن).[ مُ قَ وْ وا ] (ع اِ) مقوا. (ناظم الاطباء): ایجاد کلاه نظامی که عبارت است از پوست بخارایی بدون مقوی مشتمل بر کلگی از مخمل سیاه... (المآثر و الآثار ص ۱۲۹). و رجوع به مقوا شود.
کلمات همقافیه با «مقوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر