معنی مقو
5 بازدید
[ مَ قْ وْ ] (ع مص) سخت مکیدن شتر بچه شیر مادر را. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مالیدن رویینه و دندان روشن کردن. (المصادر زوزنی). روشن کردن شمشیر و طشت و آیینه و دندان را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || شستن طشت را. (از ذیل اقرب الموارد). || نگاه داشتن و گویند امق هذا مقوک و مقوتک مالک و مقاوتک؛ ای صنه صیانتک مالک. (منتهی الارب). نگاهبانی و محافظت و صیانت و گویند امقه مقوک مالک، به صیغهٔ امر؛ یعنی نگاهدار آن را همچنان که نگاه می داری مال خود را. و کذلک امقه مقوتک مالک و مقاوتک مالک. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مقو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قو» برای سرودن شعر