معنی مقنع
6 بازدید
[ مِ نَ ] (ع اِ) بر سرافکندنی زنان. مقنعة. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آنچه زنان سر خود را بدان بپوشانند. (از اقرب الموارد). ج، مقانع. (ناظم الاطباء). چارقد. لچک. روسری. سرپوش. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): بهرام نیم که طیره گردم چون مقنع و دوکدان ببینم.خاقانی. احمدبن عبدالملک به هروقت به شهرآمدی و از بهر دختران و غلامان جامه و مقنع و متاع و قماش خریدی. (سلجوقنامهٔ ظهیری ص ۴). مقنعی گر حوریی بر سر کند من گلیمی دوست دارم دربری.سعدی. یک جفت مقنع کنفی در دست. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۵۵). ریسمان و جامه های کرباسینه می فروشند یک مثقال به سی و شش درم و از آن مقنع و خاز می بافند. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۵۵). پس مادرش مقنع از سر درکشید و موی و پستان را در دست گرفت و شفاعت کرد. (تاریخ قم ص ۲۶۰). و رجوع به مقنعه شود.[ مَ نَ ] (ع ص) شاهد مقنع؛ گواه عدل بسنده که بس است ذات او یا شهادت او یا حکم او. (منتهی الارب) (آنندراج). شاهدی که عادل و بسنده باشد و به گواهی و یا حکم او قناعت کنند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، مقانع و گویند لی شهود مقانع. (اقرب الموارد).[ مُ نِ ] (ع ص) اقناع کننده. راضی کننده. خرسند کننده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): مقنعی که دل خرسند گرداند نشنوده ام و مشبعی که غلت ضمیر بنشاند استماع نکرده. (نفثة المصدور چ یزدگردی ص ۱۱). - جواب مقنع؛ پاسخی بسنده. پاسخی که شنونده را راضی کند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || آن که سر را راست می دارد و به چپ و راست التفات نمی کند و نگاه را موازی در میانهٔ دو دست قرار می دهد. ج، مقنعون، قوله تعالی : {/Bمُهْطِعِینَ مُقْنِعِی رُؤُسِهِمْ ۱-۳۱۴:۴۳/}. (ناظم الاطباء). و رجوع به اقناع شود.[ مُ نَ ] (ع ص) فم مقنع، دهان که دندان آن مایل به درون باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ قَ نْ نَ ] (ع ص) خوددار. (مهذب الاسماء). رجل مقنع؛ مرد خود بر سرنهاده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مِقْنَع پوشیده. به مقنعه پوشیده. قناع بر سر. با قناع : فرمان رسانیدند تا کایناً من کان هرکه در زرنوق بود از صاحب کلاه و دستار و مقنع به معجر و خمار بیرون آمدند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ۱ ص ۷۷). عروسان مقنع بی شمارند عروسی را بدست آور معمم.سعدی.[ مُ قَ نْ نَ ] (اِخ) هاشم بن حکیم یا حکیم بن عطا، صاحب ماه نخشب، پیشوای سپید جامگان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): به زیبقی مقنع به احمقی کیال به روز کوری صباح وشبروی جناب. خاقانی. از مقنعه ماه غبغب تو صد ماه مقنعم نموده.خاقانی. چو خورشید آوازهٔ او برآمد همانگاه ماه مقنع فروشد.خاقانی. برده مهش به مقنع عیدی و چاه سیم آب چه مقنع و ماه مزورش.خاقانی. اگر جای تو را بگرفت بدخواه مقنع نیز داند ساختن ماه.نظامی. و رجوع به المقنع و حکیم بن عطا و سپیدجامگان و چاه نخشب و ماه نخشب شود.
کلمات همقافیه با «مقنع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نع» برای سرودن شعر