معنی مقلو
7 بازدید
[ مَ لُ وو ] (ع ص) گوشت بریان کرده. (آنندراج) (از اقرب الموارد). برشته شده و بریان شده در تابه. (ناظم الاطباء). تاب داده. بریان کرده. سرخ کرده. مُحَمَّص. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - طین المقلو؛ گل بریان کرده. (مهذب الاسماء).
کلمات همقافیه با «مقلو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لو» برای سرودن شعر