معنی مقلد
6 بازدید
[ مُ قَ لْ لِ ] (ع ص) آن که خود را به بستن گردن بند، زینت کرده باشد. (ناظم الاطباء). || عمل کننده بر قول کسی بغیر دلیل. (غیاث). تقلید کننده و آنکه بر قول کسی بدون دلیل عمل کند. پس ایست. (ناظم الاطباء). آن که از خود تصرفی ندارد. آن که قول و فعل دیگر را بی تصرف و تعمقی پیروی کند. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا): پشت این مشت مقلد خم که کردی در نماز در بهشت ار نه امید قلیه و حلواستی. ناصرخسرو. از مقلد مجوی راه صواب نردبان پایه کی بود مهتاب.سنائی. پیران سلف را مقلد باش و بر طریقت ایشان می رو. (ترجمهٔ رسالهٔ قشیریه چ فروزانفر ص ۷۲۷). آن مقلد هست چون طفل علیل گرچه دارد بحث باریک و دلیل. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ۳۰۱). آن مقلد سخرهٔ خرگوش شد وز خیال خویشتن پرجوش شد. مولوی (ایضاً، ص ۳۹۸). آن مقلد شد محقق چون بدید اشتر خود را که آنجا می چرید. مولوی (ایضاً ص ۱۲۵). از مقلد تا محقق فرقهاست کاین چو داود است و آن دیگر صداست. مولوی. باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش اعتبار سخن عام چه خواهد بودن.حافظ. || آن که در احکام فقهی تقلید مفتی و مجتهدی کند. آن که در احکام فروع دین از مجتهدی تقلید کند. مقابل مقَلَّد و مجتهد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || اطاعت کننده. پیروی کننده : ای دل برو مقلد احکام شرع باش کز یمن آن به عالم تحقیق وارسی.ابن یمین. || آن که کاری را به عهده می گیرد. (ناظم الاطباء): هرکه بر درگاه پادشاهان... از عملی که مقلد آن بوده معزول گشته... پادشاه را تعجیل نشایست فرمود در فرستادن او به جانب خصم. (کلیله و دمنه). || مجازاً به معنی نقال آید. (غیاث). نقال. (ناظم الاطباء). || آن که به طور مضحکه و مسخره مانند گفتار و کردار کسی عمل می کند و ادا و نوای او را درمی آورد و مسخره و بذله گو و چنگی. (ناظم الاطباء). بازیگری که کار یا گفتار یا شکل کسان را چنانکه هست از خود بنماید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مُ قَ لْ لَ ] (ع ص) فقیه مفتی که تقلید او کنند در احکام فروع دین. مقابل مُقَلِّد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || پیشوایی که کارهای قوم بر عهدهٔ اوست. (از اقرب الموارد). || اسب سابق و درگذرنده از اسبان که نشانهٔ سباق بر گردن وی بسته باشند. || (اِ) جای گردن بند از گردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || جای دوال شمشیر از دوش. (مهذب الاسماء). جای حمایل شمشیر از هر دوش مرد. (منتهی الارب) (آنندراج). جای حمایل شمشیر از هر دو دوش. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مِ لَ ] (ع اِ) کلید. ج، مقالد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). معرب از کلید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مقلید شود. || کوژکلید. (مهذب الاسماء). کلید بر شکل داس. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || خنور. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ظرف. (از اقرب الموارد). || توبره. || پیمانه. || چوبدستی سرکج. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (آنندراج).[ مُ قَ لْ لَ ] (اِخ) ابن المسیب بن رافع عقیلی مکنی به ابوحسان و ملقب به حسام الدوله (مقتول به سال ۳۹۱ هـ .ق.). از امرای بنی عقیل، صاحب موصل از ۳۸۷ تا ۳۹۱ هـ . ق. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). از بنی هوازن بود و پس از درگذشت برادر خود به امارت رسید. امیری با تدبیر و خردمند و فاضل و دوستدار اهل ادب بود و القادر باللََّه خلیفه وی را لقب داد و لواء و خلعت فرستاد. وی به شهر انبار، در مجلس انسی به دست غلام ترکی به قتل رسید. و رجوع به قاموس الاعلام ترکی و اعلام زرکلی و وفیات الاعیان ج ۲ ص ۲۳۶ شود.
کلمات همقافیه با «مقلد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لد» برای سرودن شعر