معنی مقلب
6 بازدید
[ مِ لَ ] (ع اِ) آهن آماج. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آهنی که بدان برگردانند زمین را برای زراعت. (از اقرب الموارد).[ مُ لَ ] (ع ص) یقهٔ مقلب؛ یقهٔ برگشته. (فرهنگ لغات مشکل دیوان البسهٔ نظام قاری ص ۲۰۴): چون کشد بر دوش بار یقهٔ مقلب بگو جامه ای کز نازکی بار گریبان برنتافت. نظام قاری (دیوان البسه ص ۵۲). یقهٔ مقلب به گوش استاده است دگمه گو با جیب کم کن مشوره. نظام قاری (دیوان البسه ص ۲۵). سر بامست گریبان یقهٔ با مقلب آن کنیسه که زدند از پی دفع امطار. نظام قاری (دیوان البسه ص ۱۲). بعد از آن یقهٔ مقلب که هم مشورهٔ چارقب بود این حکایت مخفی به سمع او رسانید. (دیوان البسهٔ نظام قاری ص ۱۵۱).[ مُ قَ لْ لِ ] (ع ص) برگرداننده. (ناظم الاطباء). گرداننده. محول. دگرگون کننده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مقلب القلوب؛ برگردانندهٔ دلها. و نامی از نامهای خدای تعالی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خداوند عالم که دلها را برمی گرداند. (ناظم الاطباء). کنایه از خدا. یکی از صفات خدا: مقلب القلوب تعالی شأنه قلب او را همواره میان این دو حال متعاقب و متناوب متقلب می دارد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۴۲۴). - مقلب قلب؛ برگردانندهٔ دل. کنایه از خدای تعالی. صفتی از صفات باریتعالی : از تحت حجاب قلب بیرون رفته و از صحبت قلب به صحبت مقلب قلب پیوسته. (مصباح الهدایه چ همایی ص ۴۲۹). و رجوع به ترکیب قبل شود.
کلمات همقافیه با «مقلب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لب» برای سرودن شعر