معنی مقلاص
4 بازدید
[ مِ ] (ع ص) ناقهٔ فربه شده در تابستان. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مِ ] (اِخ) نام رئیس و پیشوای فرقه ای از مانویه که به نام او به مقلاصیه معروف شدند و او جانشین زادهرمز رئیس فرقهٔ دین آوریه بود، به مداین در زمان حجاج بن یوسف ثقفی. (از ابن الندیم، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مِ ] (اِخ) لقبی که دایهٔ منصور خلیفه در کودکی بدو داده بود. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): طبیب گفت من در کتابهای ما خوانده ام که ملکی باشد نام او مقلاص برکنار دجله شهری بکند که تا قیامت بماند این حکایت با منصور بگفتند. منصور گفت مرا در کودکی مقلاص گفتندی... (مجمل التواریخ والقصص ص ۵۱۳). سبب تسمیهٔ من به مقلاص آن بود... که ریسمانهای دایهٔ خود را دزدیده و فروخته دعوتی مهیا ساختم... و بالاخره سررشتهٔ آن کار به دست دایه افتاده مرا مدتی مقلاص می خواند زیرا در آن زمان مقلاص نامی به دزدی اشتهار داشت و از هرکس که این کار سرمی زد به او نسبت می کردند. (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۲۱۳ و ۲۱۴).[ مِ ] (اِخ) نام مردی و او والد جد عبدالعزیزبن عمران بن ایوب امام از اصحاب شافعی است و او از بزرگان مالکیه بود و چون شافعی را دید مذهب او را پذیرفت. (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «مقلاص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اص» برای سرودن شعر