معنی مقعد
12 بازدید
[ مَ عَ ] (ع اِ) نشستنگاه. (دهار). نشستنگاه. و گویند هو منی مقعدالقابلة؛ او نیک به من نزدیک است. ج، مقاعد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). جای نشستن. (غیاث) (آنندراج): و قعد مقعد سلفه من الائمةالمهدیین. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۱). - مقعد صدق؛ نشستن گاه پسندیده. (تفسیر ابوالفتوح ج ۹ ص ۲۷۱). جای حق که در او لغو و تأثیم نباشد. (از تفسیر گازر ج ۹ ص ۳۰۵): {/Bفِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ. ۱-۶۵۴:۵۵/}(قرآن ۵۴/۵۵). کوست از دیدهٔ حقیقت و حدق رهبر اصدقا بمقعد صدق. سنائی (مثنویها چ مدرس رضوی ص ۲۱۷). به من مقعد صدق گفتی هری است هری کیست کاین نام بر من سزاست که جان و تنم معدن مدح تست گرش مقعد صدق خوانی رواست. سنائی (دیوان چ مصفا ص ۴۹). مقعد صدق و جلیس حق شده رسته زین آب و گل آتشکده.مولوی. مقعد صدقی که صدیقان دراو جمله سرسبزند و شاد و تازه رو.مولوی. مقعد صدقی نه ایوان دروغ بادهٔ خاصی نه سکرانی ز دوغ.مولوی. جانش مقیم مقعد صدق است از آن چه باک کش تنگنای حجرهٔ صدیقه مرقد است. جامی. || محل نشستن مرد در بازارها و جز آن. ج، مقاعد. (از اقرب الموارد). || مجازاً محل مخصوص که دبر باشد. (غیاث) (آنندراج). دبر و سوراخ کون و کوسرون و هره. (ناظم الاطباء). سافله. دبر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): با شکستم زین خران گرچه درست از من شدند خوانده ای تا عیسی از مقعد چه دید آخر زیان . خاقانی. مقعد چندین هزار ساله عجوزی بکر کجا ماند این چه نادره حال است؟ خاقانی. آن یکی نایی که خوش نی می زده ست ناگهان از مقعدش بادی بجست.مولوی. || جای نشست مردم بر پشت ستور. ج، مقاعد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || (مص) نشستن. (تاج المصادر بیهقی). قُعود. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). و رجوع به قعود شود.[ مُ عَ ] (ع ص) برجای مانده. (مهذب الاسماء). قعادزده و برجای مانده. (منتهی الارب) (آنندراج). قعادزده. (ناظم الاطباء). مبتلا به درد قعاد. (از اقرب الموارد). زمین گیر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در اصطلاح پزشکی، بیماری را گویند که به علت طول مدت بیماری بر جایی نشیند و نتواند راه رود و به عبارت دیگر بیماری که بر اثر بیماری مزمن از حرکت بازایستد و برخی گفته اند کسی که اعضای بدنش متشنج باشد. (ازکشاف اصطلاحات الفنون): با بذل طبع مکرم او آفتاب، دون با ذکر سیر مسرع او ماه مقعد است. ابوالفرج رونی. ماند چون پای مقعد اندر ریگ آن سرمرده ریگش اندر دیگ. سنائی. || لنگ. (منتهی الارب) (آنندراج). اعرج. (بحر الجواهر). || (در اصطلاح عروض) هر بیت از شعر که در آن زحاف واقع شود یا آنچه در عروض آن نقصانی باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بچهٔ کرکس و کرکس شکار کرده که پر آن گرفته باشند. (منتهی الارب) (آنندراج). جوجهٔ کرکس و گویند کرکسی که به آن سم داده تا وی را شکار کنند و پرهای آن را برگیرند. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || ثدی مقعد؛ پستانی کوتاه. (مهذب الاسماء). پستان فرونشسته. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || رجل مقعدالانف؛ مرد گسترده بینی و آن که پرهٔ بینی او فراخ باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مُ عَ / مُ قَ عْ عَ ] (ع ص) سپاهی که مدت خدمت را به انجام رسانیده و معاف از خدمت شده باشد. (ناظم الاطباء).[ مُ قَ عْ عَ ] (ع اِ) نوعی از بُرد که از هجر آورده شود. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مقعد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عد» برای سرودن شعر